چرا اطاعت پذیری نیروها  از فرماندهان در جنگ اعتقادی و درونی بود؟

در سال 63عملیاتهای زنجیره ای قدس در محورهای جنوب و غرب اتفاق افتاد، عملیات عاشورا در سال 63 در منطقه میمک توسط یگانهایی از ارتش و تیپ حضرت نبی اکرم (ص) کرمانشاه انجام گرفت، نیروهای اطلاعات عملیات تیپ حضرت امیر (ع) و یک گروهان که اتفاقاً شهید مجید امیدی نیز در آنجا جاویدالاثر شدند حضور داشتند؛ ما درعملیات حضور زیادی نداشتیم، ولی کمک های فکری و اطلاعاتی به این یگانها می دادیم. در جبهه، ما معمولا" از یخچالهای فیبری  برای نگهداری یخ و آب سرد استفاده می کردیم و گاهاً اگر آبمیوه گیر می آمد، آنجا می گذاشتیم  تا خنک بشود. شهید غلام ملاحی مسئولیت اطلاعات عملیات یگان را به عهده داشتند، ایشان که بعد از دو روز با خستگی و تشنگی تمام به مقر برگشته بود تنها یک عدد آبمیوه موجود بود که آن را آوردیم و به ایشان تقدیم کردیم که بنوشد، آبمیوه در داخل یخ بود و کاملاً سرد شده بود؛ شهید غلام هم چند شب نخوابیده و هوا هم گرم، که از شدت گرما چهره ایشان کاملاً سوخته و سیاه شده بود، خستگی کاملاً از سر و سیمای او هویدا و مشخص بود؛ شهید غلام آبمیوه را در دستش گرفت و نگاهی به آن کرد و گفت نیروهایی که در خط مشغول درگیری و جنگ با دشمن می باشند دو روز است که چیزی نخورده اند حالا من چطور می توانم این آبمیوه با این خنکی را بخورم که آن را زمین گذاشت و از آن استفاده نکرد.

این از خصوصیات اخلاقی و خدایی فرماندهان ما در جبهه ها بود که باعث می شد نیروهای تحت امر فرماندهان با تمام وجود فرامین و دستورات آنان را بپذیرند و از آن اطاعت کنند، و بعنوان یک دستورالعمل اخلاقی مد نظر قرار بدهند. من این را می خواهم عرض کنم که همچون فرماندهان و جوانانی، بزرگ شده مکتب امام خمینی (ره) که بر گرفته از مکتب اسلام عزیزاست می باشند که ما توانستیم با تکیه بر آن کشور را از خطر تجزیه و نابودی نجات بدهیم و این تنها یکی از خصوصیات یکی از فرماندهان ما در جنگ بود.

خاطره ای از حاج حمید الی آبادی در رابطه با شهید غلام ملاحی

 

 

خاطره ای از جانباز 50 در صد آقای ولی چناری در زمان جنگ تحمیلی 


اگر در این فایل ضمیمه عکس وجود دارد،آن‌ها نمایش داده نخواهند شد.
فایل ضمیمه اصلی را دریافت کنید

 

درست شب 20/7/65 بود به گردان ما (504 ابوذر) اعلام شد تعدادي را براي زيارت وديدارحضرت امام (ره) اعزام كنيد خبر به سرعت درمقر گردان زبان به زبان و دهان به دهان پيچيد وهركس آرزوي اين ديدار را در دل داشت و به جرأت مي توانم بگويم همه اين آرزو را داشتند، در دلهايشان قلقله وهمهمه ايجاد شد وهركس دوست داشت او هم جزء آن دسته ي ملاقات كننده با پير ومرادشان باشد، فرصت نبود بايستي در مدت كوتاه يكي دوساعته هم افراد مشخص مي شد وهم اینکه همان وقت اعزام مي شدند. بالاخره شانس با بنده همراه شد وبه همراه 6 نفر از همرزمان خوب وعزيز قرار شد به مقرتيپ اميرالمؤمنين (ع) جهت اعزام به تهران حركت كنيم ساعت حدود 10 شب بود كه شهيدِ گرانقدر، مجيد كشكولي يك دستگاه تويوتا را براي رفتن آماده كرد، درست در آخرين لحظه حركت توفيق اين دیدارصرفاً به علت بی سعادتی از من سلب شد واز قافله جا ماندم اما بقيه افراد از منطقه چنگوله به سمت بانروشان مقر تيپ حركت كردند. بقیه افراد با اندوه و افسوس نگاهمان را بدرقـه راهشان كرديم نيمه هاي شب بود كه به ما خبر دادند در بين راه افراد به كمين دشمن خورده  وهمه شهيد شده اند. صبح زود به همراه تعدادي از رزمندگان به محل حادثه حدود 20 كيلومتري مقر گردان رفتيم حادثه واقعاَ تكان دهنده بود.

از اين به بعد ماجرا را از زبان يكي از همرزمان كه از آن واقعه جان سالم بدر برده است  نقل مي كنم.

ايشان مي گويد تعداد سه نفردرجلو تويوتا بوديم، من در كنار در نشسته بودم، شهيد كشكولي هم پشت فرمان بود درست در همان لحظه اول تیراندازی، گلوله به ايشان اصابت كرد وشهيد شد وهمين مسئله باعث شد ماشين در كوتاهترين مسير از جاده منحرف بشود و به خاكريز كنار جاده خورد ومتوقف شد، به فكرم آمد كه خودم را به بيهوشي (مرگ) بزنم وهمان لحظه به در ماشين تكيه زدم كه به محض باز شدن در، پايين بيفتم، يكي از منافقين به ماشين نزديك شد وبه خيال اينكه شيشه ماشين بسته است با سنگي خواست شيشه را بشكند اما چون شيشه پايين بود سنگ به صورتم خورد ولي من از خودم حركتي نشان ندادم، در ماشين را كه باز كرد  پايين افتادم، سرم به زمين رسيد اما پاهايم داخل ماشين گير كرد، بغل دستيم مجروح شده بود، از محل اصابت گلوله خون زيادي بيرون مي زد، ايشان را از روي من بيرون كشيد واين باعث شد كه خون زيادي روي صورت و لباسهایم بريزد، نفر بعدي را هم بيرون كشيد و همچنان پاهايم داخل ماشين وسرم روی زمين بود، همه اينها باعث شد بدنم كاملاَ خون آلود شود، درنهايت پاهاي مرا هم به زمين انداخت؛ مجروحان وشهدا را در كنار هم رديف كردند، من هم دربين آن ها بودم، جيبهايمان را خالي كردند، ساعت، انگشتروپولهای همه را از جمله ساعت وانگشتر مرا هم در آوردند، انگشتر من كه موقع وضوگرفتن، به سختي از انگشتم بيرون مي آمد آن شب باتماس دست او با انگشتانم به راحتي بيرون آمد و آن را برداشت، كمربند(فانسخه) مرا باز كرد، يك طرف آن را گرفت وچنان كشيد كه يك چرخ كامل خوردم بطوري كه تمام بندهاي كمربند شلوارم پاره شد، فانسخه بيرون آمد وآن را نيز برد، نمي دانم چه شد كه به من مزنون شد و گفت كه مي دانم زنده اي بيا همراه ما برويم ولي من همچنان هيچ حركتي از خودم نشان نمي دادم؛ دهانم نيمه باز بود انگشت وسطش که اتفاقاً خاک آلود هم بود تا حلق  در دهانم فرو کرد  وحدود 20 – 30 ثانيه نگه داشت تا بفهمد نفس مي كشم يا نه؛ ولي من نفسم را حبس كردم حتي عصباني شد وبا قنداق اسلحه به صورتم زد، اما خداوند كمك كرد و كوچكترين عكس العملي از خود نشان ندادم وهمانطور بي حركت ماندم، در نهايت تصميم گرفتند بعد از بردن وسايلمان، دونفر از دوستان را كه سالم بودند از ما جدا كرده وبا خود ببرند، چند متري از ما فاصله گرفته بودند، يكي از بغل دستي ها ي من كه مجروح بود داشت سروصدا می كرد، يكي از آنها به ديگري گفت كه برو كارشان را تمام كن، وقتی من صدايشان را شنيدم، چون به زبان كردي تكلم مي كرد متوجه موضوع شدم خودم را سريع از آنها جدا كردم وبه پشت تله خاكي غلطاندم که باعث شد از تير رس او خارج شوم ایشان آمد و با رگبار گرفتن همه، وي نيز به شهادت رسيد.

موقع حضور ما در محل متوجه شدیم  دو رزمنده اي كه با خود برده بودند، يكي از آنها حاظر به همراهي با آنها نشده بود كه در فاصله حدود دويست متري از حادثه ايشان را هم به شهادت رسانده بودند من اولين كسي بودم كه ايشان را پيدا كردم وبه بقيه اطلاع دادم.

 مي خواهم بگويم چنانچه خداوند بخواهد كسي را زنده نگه دارد، حتی از ميان تعداد 800 گلوله اي كه آن موقع  در فاصله كمتر از 10 دقيقه شليك شده بود وما پوكه هاي آنها را شمرديم باز زنده مي ماند و این برای حضرت احدیت  ساده است.

 

                                                    والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 

 

 

جستجو